هوا به طرز مرگباری داغه واقعا نمیشه نفس کشید نمیشه 5 دقیقه بیرون موند نمیشه هیچ جا رفت فقط سرکار و خونه ونهایتا کلاسهامو میرم.کاش زودتر پاییز بشههفته پیش مهمون داشتم دوستم و خواهرم پیشم بودن بعدم خواهرم موند تا جمعه آخر شبش رفتیم خونه اون و دیروز رفتم برای ضمانت وام ازدواجش بعدشم برگشتم سرکار دقیقا له شده بودم از گرما و خستگی و بی خوابی.این روزا دارم سریال سرزمین مادری رو نگاه میکنم و دوستش دارم و مدام فحش میدم به باعث و بانی این وضع امروز وطنیکی دو تا چکاپ پزشکی دارم بعدش میخوام برم کلاس آموزش رانندگی ایشالا که بتونم دیگه سوار ماشینم بشم. دفترچه خاطرات گلابتون...
ما را در سایت دفترچه خاطرات گلابتون دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 2 تاريخ: دوشنبه 5 شهريور 1403 ساعت: 22:37